تبليغاتX
خروس خانومی

خروس خانومی

آدما میمیرن. کاملا طبیعیه هیچ چیز خارق العاده ای دربارش وجود نداره اما وقتی کسی که مُرده رو بشناسی وقتی هزاربار بغلش کرده باشی وقتی که هنوز صدای دعا خوندنش تو گوشت باشه دلت میخواد از هر اتفاقی یه نشونه درست کنی واسه خودت یا اینکه تصمیم میگیری حالا که پیرمرد بعد از دو سال ندیدن حالا دیگه میتونه تورو ببینه آدم خوبی بشی ، اینا خوبه. به شرطی که دو روز بعد یادت نره همه چیزو.



پ.ن.1) دوباره نقشه هام به هم ریخت.نمیدونم می خوام چیکار کنم.
پ.ن.2) از معذرت خواهی کردن خسته شدم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 0:18  توسط خروس خانومی  | 


بالاخره تصمیم گرفتم. می خوام زبان بخونم. برام مهم نیست بقیه فکر کنن که یه بازنده ام.من کل دبیرستان خودمو کشتم تا بتونم ریاضی بخونم و بفهمم. دیگه نمی خوام بدبخت باشم می خوام چیزیو که از یادگرفتنش لذت میبرم و برای خوندنش غر نمیزنم بخونم. نمی خوام چهار سال آیندمم مث این چهار سال عذاب بکشم می خوام خوشحال باشم.





پ.ن.1)اگه می دونستم بزرگ شدن انقد سخت و دردناکه هیچوقت عجله نمی کردم.
پ.ن.2) دلم یه مسافرت طولانی می خواد.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 22:15  توسط خروس خانومی  | 


خداوند در ملکوت اعلا نشسته و به آنهایی می خندد که به او اعتقاد ندارند.



پ.ن.1)اولین جمله ی صفحه ی 13 راز فال ورق نوشته ی یاستین گوردر

پ.ن.2) ینی دوس دارم اتاقمو بغل کنم های های گریه کنیم رو شونه های هم. حدود دو هفته بود دور بودیم از هم.داشتم میمردم دیگه این آخرا :دی

+با تشکر از ایشون در ضمن.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 20:7  توسط خروس خانومی  | 


بعضی از آدما انقد عمر کردن که دیگه با زنده موندنشون دارن حق بقیه رو می خورن و با پررویی و زورگویی ناشی از اینکه فکر می کنن چون پیرن همه باید بهشون احترام بذارن اعصاب بقیه رو داغون میکنن به نظرم آرزوی مرگ کردن واسشون کاملا بدون اشکاله :|



پ.ن.1) بله من اعصاب ندارم. گازم میگیرم :دی
پ.ن.2) از سوالای امری- مثلا: صدای آهنگ یه کم زیاد نیست؟ نمی خوای بری بخوابی؟ نمی خوای کامپیوترو خاموش کنی؟ درس نداری؟ و ...- متنفرم.


+ آها راستی! دیدین ریدن تو گودر :(((

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 17:51  توسط خروس خانومی  | 


صبر می کنم فقط، این تنها کاریه که توش مهارت دارم.



پ.ن.1) امروز مدیا پلیرو گذاشتم رو شافل اونم اینو برام پیدا کرد که بذارم رو ریپیت.

پ.ن.2) می ترسم، نمی دونم از چی ولی دستام یخ زده.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 21:46  توسط خروس خانومی  | 


هاه هاه! بالاخره 18 سالم شد.




پ.ن.1) چیه؟ اونجوری نگام نکنید. نوشتنم نمیاد خب.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 19:47  توسط خروس خانومی  | 


الان بدترین موقع ممکن واسه پست گذاشتنه چون تو اوج PMSـم، دلم درد میکنه،چشمام می سوزه و خوابم میاد ولی باید اینو یه جا بنویسم.

وقتی درباره ی تموم شدن کامل مدرسه و کنکور و کلا به سال دیگه همین موقع فکر می کنم کلی چیزای مثبت میبینم حتی اگه رشته ی مورد علاقم -که هنوز نمیدونم چیه- قبول نشم بازم زندگی نمیتونه اونقدرا بد باشه مث همه ی آدمای دیگه منم بالاخره میفهمم واقعا چی می خوام و همین یه پیشرفت بزرگ واسه یه ساله.



پ.ن) دیدین وقتی یه کلمه ای رو چندبار پشت سر هم میگین بی معنی میشه؟الان یه سری آدما واسه من اینجورین.


+ نوشته شده در  جمعه هجدهم شهریور 1390ساعت 2:32  توسط خروس خانومی 


بالاخره مدرسه ثبت نام کردم. هیچی آرایش نداشتم دقیقا از زیر پتو رفتم کلی لبخند الکی زدم و ادای دخترای خوبو در آوردم تا به وقتش تلافی کنم. بعدشم به خاطر نداشتن پرینتر مجبور شدم برم کافی نت ثبت ناممو اینترنتی کنم. خیلی حس بدیه وقتی کل روزُ تو اینترنتی و کامپیوترت یه لحظه هم خاموش نمیشه وایسی تا یکی دیگه برات کارای اینترنتی‏تو انجام بده. خیلی خودمو کنترل کردم که نپرم اونور میز. تنها پسری که دلم نمی خواست هیچی درباره ی من بدونه امروز در زشت ترین و خوابالوترین حالت منو دید و شناسنامه ‏مو هم خوند ولی بجز این همه چی خیلی خوب پیش رفت. 



پ.ن.1) من خیلی زنده موندم الان دیگه وقتشه بمیرم. هیچ مشکلی ندارم نه جسمی و نه روحی فقط دیگه به نظرم دیگه به اندازه ی کافی زندگی کردم حوصلم سررفته.

پ.ن.2)اینو گوش بدین. خدااااست.دوس دارم مثه خوانندش باشم.جاست بای مای سلف.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 0:3  توسط خروس خانومی  | 


دو روز پیش دومین سالی که دارم اینجا می نویسم تموم شد. یادم بود ولی حوصله شو نداشتم. اینکه من فقط یه دختر مـَجازیم که یکی از بزرگترین تصمیماش بستن یا نبستن وبلاگشه به نظرم ترحم برانگیزه واسه همین حتی دوس ندارم دربارش فکر کنم اعصابمو به هم میریزه.
تو این مدت یه تصمیم بزرگ دیگه هم گرفتم-میدونم خیلی دربارش حرف زدم- که احتمالا اشتباهه ولی گزینه های زیادی هم نداشتم پس... نمیشه اسمشو انتخاب کردن گذاشت مثه اینه که انتظار داشته باشی تو مسیر به یه چهارراه برسی ولی وقتی رسیدی ببینی حتی دوراهی هم نمیشه حسابش کرد فقط یه راه جلوته و یه جاده ی فرعی.
پرت شدیم از مطلب.اینجا دوساله شد :|



پ.ن.1) اینو گوش بدین
پ.ن.2) چرا آرزوهای یه نفر باید انقد بزرگ باشه که هی ناامید و ناامیدتر بشه؟ :(

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 23:46  توسط خروس خانومی  | 


-منو نگاه کن

+چیه

-دارم تورو می کِشم

+آها

...

- عه این چقد شبیه آهنگ shrekــه

+چون آهنگ شرکه

...

-تموم شد، قشنگه؟

+ :|

...

+این دیگه چیه؟

-این تویی اونم منم داریم میرقصیم

+ :|

...

- وقتی بچه بودی خوشگل تر بودی

+ :|

- دوستم داشتی؟

+چی؟

-دوست

+آها...آره

-چنتا؟

+یادم نیست

- من میرم تلویزیون ببینم

+ :|



پ.ن.1) همه ی پسربچه های هشت ساله انقد نفرت انگیزن؟

پ.ن.2) سفر بد نبود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 12:15  توسط خروس خانومی  | 


نیستم. دارم میرم شمال شاید یه کم روحیه‏م عوض شه. خدافظ فعلا :)

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 12:23  توسط خروس خانومی 


اگه من یه روز رفتم پو.رن استار شدم بدونین از لج حرفای ناظممونه :| دقیقا همون لحظه ای که داری بهم میگی من نباید به چیزی بجز درس فکر کنم می دونی دارم به چی فکر می کنم؟



پ.ن.1) خدارو هرگز به خاطر اینکه ابروهامو انقد منظم آفرید نمیبخشم. از اول راهنمایی تا حالا دارم هر سال حرص می خورم به خاطرش.

پ.ن.2) اَه امروز دوباره فحش دادم. لعنتی تو این مملکت نمیشه آدم زبونشو نگه داره.
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 9:47  توسط خروس خانومی 


چرا من انقد آدم سیاه و سفیدیــَم؟ چرا همیشه دارم خودمو مجبور می کنم که زود موضع بگیرم مثلا "از رنگ قرمز خوشم میاد؟ نه خوشم نمیاد " خیلی مسخرست که چی خب؟ تازه بعضی وقتا خیلی پیچیده میشه قضیه. فکر کنین یه روز تو اوج پی.ام.اس تصمیم گرفتم که از یه چیزی خوشم نمیاد بعد دو روز که گذشت یهو خوشم میاد از همون، ولی دیگه نمی تونم بر خلاف رای خودم عمل کنم. تا این حد آدم مسخره ایــَم. مگه آدم در مقابل همه چی باید یه موضعی داشته باشه؟ نمیشه درباره ی یه چیزی نظر خاصی نداشته باشم؟ چرا من شات د فا.ک آپ نمی کنم؟ یه جور مرضه شاید.



پ.ن.1) اینو گوش بدین

پ.ن.2) امروز یه پیرمرده بهم گفت شجاع باش، نترس از اینکه حرفات اشتباه باشه از خودم موج بزدل بودن ساطع می کنم گویا :دی

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 23:28  توسط خروس خانومی  | 


بعضی چیزارو نمیشه گفت حتی وقتی گفتنشون آدمو راحت می کنه چون ما موجودات اجتماعی ِ لعنتی ای هستیم که فکرای دیگران برامون مهمه.

من عصبانی یا ناراحت نیستم فقط دارم  فکر می کنم و چون زیاد پیش نمیاد این کارو بکنم بهم فشار اومده :دی 




پ.ن.1) هر وقت من از قیافه ی یه بازیگر مرد تو یه فیلمی خوشم بیاد دو ثانیه بعد معلوم میشه گــ.ــی بوده. چرا آخه؟

پ.ن.2) دیروز فهمیدم خانوما نمی تونن راز نگه دارن، مگر اینکه پای خودشون گیر باشه.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 18:50  توسط خروس خانومی  | 


کتاب می خونم،آهنگ گوش میدم، گودر میکنم و به طور همزمان Babysit میکنم. رها اینجاست، رو تخت من دراز کشیده و به درودیوار نگاه میکنه. خدایا من عاشق این بچه‏م :x

  رها


 پ.ن.1) از دیروز تا حالا 25 تا آهنگ دانلود کردم فعلا اینو گوش بدین.

پ.ن.2) همین الان کشف کردم رها با این آهنگ گریه می کنه البته احتمالا از صدای من که دارم باهاش می خونم وحشت کرده :))

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 19:7  توسط خروس خانومی  |